عجب بازی غریبی است

هر وقت که به دنبالت می ایم میگــــــریزی

و آن زمان که می گریزم به دنبالم می ایی وقتی که نگاهت میکنم بی اعــــــتنای

واگر بی اعتنا شوم مرا تمنا میکنی به ان سان که میجویمت نمی یـــــــابمت

و وقتی تو را میابم مرا نمی جوی هر زمان که از کنارت می گزرم نا شناسی

و چون ناشناس شوم در کنارم مینشینی از همان زمان که مرا دیدی شناختـــــی

و حالا که مرا میشناسی مرا نمیبینی

وقتی به دنبالت گشـــــــــتم نبودی

وحالا که هستی به دنبالم منی گردی و من از این بازی خسته شده ام