نام:جوا________د تاریخ تولد:1/1/1363 سن:23 شغل:بازیگرهنرهای نمایشی.مهندس کامپیوتر(نرم افراز).مربی کونگوفوتوآسنتی جوا________د هستم.25 سال سن دارم.از خط مقدم شهرستان دهلران براتون مطلب می نویسم.امیدوارم از مطالب وبلاک خوشتون اومده باشه.مرسی که به کلبه تنهایی من اومدین باز هم بهم سر بزنید .یک سبد گل همراه با واژه های مهربانی تقدیم شما می کنم تا بدانید خیلی دوستون دارم.دوستون دارم خیلی زیاد.یا علی مدد آی دی:javad_63_b دوستان نظر یادتون نره نویسنده وبلاک: جوا________د
می گفت عا شقم ، دوستش دارم و بدون او هيچم و برای او زنده هستم...او رفت وتنها ماند ....زندگی کرد و معشوق را فراموش کرد...از او پرسیدم از عشق چهمی دانی ؟ برایم از عشق بگو...گفت:عشق اتفاق است بايد بشينی تابیفتد!!!.گفت:عشق آسو دگيست ,خيال است...خيالی خوش...گفت:ماندن است ....فرورفتن در خود است....گفت:خواستن و گرفتن و برای خود کردن است..گفت: عشقساده ست ، همين جاست دم دست و دنيا پر شده از عشقهای زود......گفت: عشق دروغی بیشنیست....گفتم: تو عاشق نبودی ونیستی........گفتم:عشق یک ماجراست ، ماجرایی که باید آن رابسازی....گفتم:عشق درد است ...گفتم:عشق رفتن است عبور است ، نبودناست...گفتم: عشق تضاد است....گفتم:عشق جستجوست ، نرسیدن است...... نداشتن وبخشیدن است....گفتم:عشق آغاز است , دیر است و سخت است....گفتم:عشق زندگیستولی از یه نوع دیگه.....به فکر فرورفت و گفت عاشق نبوده ام ...گفتم عشق راز است ....راز بین من و توست و برملا نمی شود ....هیچ وقت پایان نمی یابد . مگر به مرگ.....آهی سردیکشید....دیگه هیچی نگفت....سرشو انداخت پائین و آروم از پیشم رفت.....
[+]
نوشته شده توسط جوا________د در 11:58 بعد از ظهر |
|
عشق چیست
از دريا پرسيدن عشق چيست، گفت:خشكيدن........از گل پرسيدن عشق چيست، گفت:پرپرشدن........ از زمين پرسيدن عشق چيست، گفت: لرزيدن............. از آسمون پرسدينعشق چيست، گفت: باريدن..........از انسان پرسيدن عشق چيست،ناگهان ندايي از درونشگفت:جدايياگر آدمي زندگي را دوست داشت در اغاز تولد نمي گريستلحظات را طيكرديم تا به خوشبختي رسيديم،اما وقتي رسيديم فهميديم خوشبختي همان لحظات بودهرچيز دنيا شنيدنش بزرگتر از رسيدن به آن است و هر چيز از آخرت ديدن و رسيدن به آنبزرگتر از شنديدن آن استجلسه محاكمه عشق بود و قاضي عقل،و عشق محكوم بود بهتبعيد به دورتريندنقطه مغز يعني فراموشي،قلب تقاضاي عفو عشق را داشت ولي همه اعضابا او مخالف بودند قلب شروع كرد به طرفداري از عشق ،آهاي چشم مگر تو نبودي كه هرروز آرزوي شنيدن صدايش را داشتي،اي گوش مگر تو نبودي كه در آرزوي شنيدن صدايش بوديوشما پاها كه هميشه رفتن به سويش بوديد حالا چرا اينچنين با او مخالفيد؟همهاعضا روي برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك كردند،تنها عقل و قلب در جلسهماندند عقل گفت:ديدي قلب همه از عشق بي زارند،ولي متحيرم با وجودي كه عشق بيشتر ازهمه تورا آزرده چرا هنوز از او حمايت ميكني!؟قلب ناليد و گفت:من با وجود عشق ديگرنخواهم بود و تنها تكه گوشتي هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تكرار ميكند و فقطبا عشق ميتوانم يك قلي واقعي باشم.
[+]
نوشته شده توسط جوا________د در 11:29 بعد از ظهر |
|
پیله عشق
قايقي در طلب موج به دريا زد و رفتبايد از مرگ نترسيد، اگر بايد عشق
عاقبت راز دلم را به لبانش گفتمشايد اين بوسه به نفرت برسد، شايد عشق
شمع روشن شد و پروانه به آتش پيوستمي توان سوخت، اگر امر بفرمايد عشق
پيله اي رنج من، ابريشم پيراهن شدشمع حق داشت ؛ به پروانه نمي آيد عشق
[+]
نوشته شده توسط جوا________د در 4:12 بعد از ظهر |
|