مهربانیت را دیده ام
نه در خواب ..
که در آبی ترین لحظه های آبی بودنت
و آمده ام که بمانم
اگر ماندن را بخواهی ...
از تو ابدیتی خواهم ساخت
که عشق ،
اول و آخرحادثه ی من و تو باشد
و دل ،
هدیه ای که همیشه در تصرف چشمانت
خواهد بود !!!..

روي تخته سنگي نوشته شده بود:اگر جواني عاشق
شد چه کند؟ من هم زير آن
نوشتم: بايد صبر کند براي بار دوم که از آنجا
گذر کردم زير نوشته ي من
کسي نوشته بود: اگر صبر نداشته باشد چه کند؟من
هم با بي حوصلگي نوشتم:
بميرد بهتراست براي بار سوم که از آنجا عبور
مي کردم. انتظار داشتم زير
نوشته من چیزی نوشته باشد.اما زير تخته سنگ
جواني را مرده يافتم .......
سلام دوستای گلم ممنونم که تنهام نمی ذارین امیدوارم کوتاهی منو ببخشید راسش درسام سنگینن
نمیتونم زیاد بام راستی نماز روزه هاتون قبول تو این شبای عزیز منو فراموش نکنید.
وقتی حرف دل در پیچ و تاب احساسات و در قالب کلمات ساده رنگ شعر به خود می گیردآنوقت می توان پر شور ترین و زیبا ترین غزلها و ترانه ها را نوشت .آنقدر زیبا که هزار بار خواندن آن هم کم است
وقتی قلبی میلرزد وقتی چشمی منتظر میماندوقتی ریا میمیرددیگر عشق بی معنا نیست.بی مفهوم نیست وقتی فقط حظور کسی برای التیام زخمی کافی باشدظهورعشق را می توان جشن گرفت.
من حس غریبی دارم به قول سهراب(حسی شبیه غربت اشیا) با وجود شکافهای عمیق دلم با وجود دستهای سردو بی فروغم با وجود صدایی که به جای عطر یاس پر از عطر خستگی و کهنگیست با وجود وسعت تنهاییم تنها حظور تو می تواند مرا به زندگی فراخواند.
فرشته عاشق همیشه کنارت می مونه

دستانت را به سویم آوردی برق همیشگی در چشمانت بود...
به راست و چپ می غلتید رقص برگهای پاییز را تداعی میکرد
و آغوش زمین همواره گرم بود چه بگویم... 
آخر این دستانم نبود که بی تاب شده بود لبانم دلتنگی میکرد..
دلواپس بود...
و سایبان چشمانت را طلب می کرد و تو تنها به دستانم امیدوار بودی دستانم خشکیده بود...
چند گام مانده بود...
و حال یک گام.. 
گفتی هیچگاه دستانم را برایت مهیا نخواهم ساخت... 
و بی هیچ درنگی رفتی...
لبهایم خشکید...

بدون عزیزم هر جای دنیا بری قلبم روحم وجودم با تو میاد و تو رو تنها نمی ذاره
دوستتتتتتتتتتتتتتتت دارمممممممممم

هنوزم فکر می کنم تنهای تنهام